الناالنا، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات دخترم النا

25 ماهگیت مبارک......

سلام دخترم......امروز 23 فروردینه و شما 2 سال و 1 ماهه شدی،وقتی به صورتت نگاه میکنم،وقتی چهره ی مهربو نتو نگاه میکنم،کلی انرژی میگیرم،یادم میره داشتم به چی فکر میکردم،این همه زیبایی دنیا در مقابل گرمای دستهای کوچیکت و زیبایی نگاه روشنت هیچه...... وقتی بغلم میکنی و منو میبوسی و میگی اجیجم(عزیزم) وقتی از دستت عصبانیم و دعوات میکنم،دو تا اشک گلوله شده از دو تا چشمات میریزه  و میایی تو بغلم و میگی ددخشید اجیجم(ببخشید عزیزم)نمی دونم بخندم یا بخورمت،محکم بغلت میکنم و به خودم فشارت میدم تا بیشتر دادت در بیاد،چون اون موقع دلم میخواد بخورمت، زیبا ترینم......جزء لبخند تو هیچ امیدی بالاتر نیست، جزء شادی تو هیچ شادی زیباتر نیست،دخترم ب...
24 فروردين 1393

سیزده بدر......

دخترم......یگانه زندگی مادر سلام...... امسال هم مثل همیشه برای 13 بدر رفتیم باغ پدر جون اینا،یادمه پارسال تازه تا تی تا تی میکردی،بعد پایان روز تو راه برگشت احساس کردم داغی وقتی اومدیم خونه تب شدیدی کردی،امسال هم که ماشالله زلزله ای شدی واسه خودت ،یک لحظه آروم و قرار نداشتی، و پسر خاله پویان همش مواظبت بود تا صدمه نبینی،الهی خاله فدای دل مهربونت بشه،ولی در کل روز خیلی خوبی بود، ا ینجا همش میخوای بری داخل آب که پویان میگیردت...... اینم عکس 13 بدر پارسال،الهی مامان قربونت بره...... اینها هم سبزه های گره زده...... النا......خیلی خیلی دوستت دارم دردانه رویایی مادر......  &...
23 فروردين 1393

نوروزی که گذشت......

بلاخره بعد کلی بدو بدو سال تحویل شد و ما به دیدن بزرگتر ها پدر و مادر رفتیم و از فردا به دیدن بقیه فامیل ،فردای روز عید ناهار خونه عمه من دعوت بودیم و این آغازی بود برای دعوت کردن بقیه فامیل برای  شام و ناهار و خوش به حال جوجه ما،آخه وقتی همه جمع می شدیم کلی بچه های قد و نیم قد،البته فعلا شما کوچکترن عضو خانواده ما هستی، چند روز اول عید هم هوا واقعا بهاری بود و با این که مسافرت نرفتیم حسابی از این هوا استفاده کردیم و چند جایی تفریحی رفتیم،...... اینها عکسهای بود که در حال چیدن هفت سین بودیم و شما هی انگشت رو میزدی تو سمنو و بهم نشون میدادی تا پاکش کنم،......اینم از ژست گرفتنت بهت میگم میخوام ازت عکس ...
18 فروردين 1393

نوروز 93......

 اول به همه دوستان عزیز سال نو رو تبریک می گم و براتون توی سال جدید بهترین ها رو آرزو میکنم، روزهای آخر اسفند که انقدر بدو بدو کردیم از خستگی داشتم می مردم  و بلاخره در دقایق 90 سال 92  تموم شد، سال 93 سومین سالی که تو پیش من و بابایی بودی عزیزم انشاالله 120سال زنده و سلامت باشی، سال اول 7 روزت بود و الان خانمی شدی واسه خودت، و از این بابت خدارو روزی هزار بار شکر میکنم، خدای مهربون من: دلم میخواد ازت یه دنیا تشکر کنم به خاطر همه نعمتهای خوبی که تو سال 92 به من دادی،سلامتی و سعادت،و آرامشی که تو این سال داشتم،  می خوام تو سال 93 با انرژی و توان بیشتری برای خوشبختی تلاش کنم،آرزوی خوب کنم،و ب...
17 فروردين 1393

عکسهای تولد......

اینجا زندایی پسر دایی مهدی رو نقاشی کرده هر چی ازش خواستیم که بزاره زنبور بشه گفت نه میخوام ببر بشم....مامانشم تسلیم شد و ببر نقاشیش کرد...... منم میخواستم لباستو عوض کنم،که شما فرار کردی که بری ماژیکا رو بگیری...... پدر جون...... مادر جون مهربون ......که لباسشو باالنا ست کرده...... اینم تزیین اتاق که همش کار خودم بود...... کیک زنبوری...... عاشق این عکستم،ذره ذره وجود مادر...... این هم دوستات،ابوالفضل،سامان،پویا،ثمین...... رسیدیم به قسمت خوشمزه تولد،برش کیک...... اینجا هم اومدی پیش کوچکترین عضو تولد آقا پارسا پسر دوست بابا...... ...
5 فروردين 1393

......

میدونی عاشقانه می پرستمت،میدونی ذره ذره وجودمی، میدونی با نفست نفس میکشم،میدونی با وجودت هر روز به دنیا بر میگردم،   چند تا عکس ازت میزارم عشق ابدی مادر،ذره ذره وجود مادر،ساکت نشستی و من عاشقت شدم......   ...
5 فروردين 1393

تولد تولد تولد.....

      تنها دخترم..... فقط کنارم بمان و بگذار از دور نزدیکترینم باشی...... تولد دخترم،تکه ای از وجودم که مرا از منصوره به مامان منصوره تغییر داد..... نامی که مسئولیت به دوش کشیدنش مقدس و سخت است،لذتی که شیرین است......   تولدت به خوبی برگزار شد با تم زنبوری لباست و خودم دوختم وقتی تموم شد چند تا ازت عکس گرفتم عشق مامان،الان چند تا شونو میزارم تا عکسهای تولدت رو سر فرصت کم حجم کنم،       ...
27 اسفند 1392

قصه تولدت......

النا......النای من امروز 23 اسفند روز تولد توست......روزهایی رو یاد دارم که میشمردم هفته به هفته ماه به ماه برای دیدنت......برای آخرین رفتم دکتر..دکتر گفت باید بستری شم...میترسیدم چون می ترسیدم از اینکه زود به دنیا بیای،از این که تنها بودم،مامان رفته بود مشهد پیش خاله جون که با اونا بیاد واسه تولدت و برای عید تازه ساعت 3 بعد از ظهر رسیده بودن......دکتر گفت تو نوار قلب جنین درد مشاهده شد و جنین کندی حرکت داره......هفته 35 بودی و تازه ماه هشتم تموم شده بود و یک هفته رفته بودی ماه 9،قرار بود برم بخش بستری شم نامه رو از دکتر گرفتم ولی نرفتم بیمارستان اومدم خونه کلی گریه کردم،رفتم حموم،که اگه چند روز بیمارستان موندم زیاد اذیت نشم،برگشتم بیمارستا...
25 اسفند 1392

لحظات ناب......

♥در آستانه دو سالگی این روزها،من،تو دو سال پیش سیر می کنم...... و تک تک لحظه های نابش رو زندگی میکنم،بعضی وقتها حتی چشم ها رو می بندم و سعی میکنم لحظاتی رو که تو دلم تکون میخوردی حبس کنم،چقدر شیرینه با تو بودن و از تو گفتن،فرشته ی نازم،النای قشنگ م،!روز به روز عاشقانه تر میپرستم ت،و روزی هزار بار به خاطر داشتن وجود نازنینت خدای خودم رو شاکرم، یک هفته دیگه تا تولد شیرین ت باقی مونده تا زیبا ترین روز زندگی ما،تا دوباره عاشقی رو تجربه کردن،تا دوباره معنی زندگی رو دریافتن،تا بوی بهشت رو پیچیدن،تا پاک شدن،تا مادر شدن،...... دو سال تک تک لحظاتم تو بودی،با تو خندیدم،با تو گریه کردم،و......با تو بزرگ شدم، النای من ، بهشت من ،...
16 اسفند 1392

ولنـــــــنتـــــــــاین......

  دختر زیبای مــــــــــــــــــن...... النـــــــــــای مـــــــــــــــــن...... نمیدونستم عشق ابدیه،نمیدونستم نمیشه بدون نفس کسی زندگی کرد،نمیدونستم چطوری میشه هر شب خسته خوابید،بی حوصله بود ،نا امید بود،اما روز بعد،با تلنگر دست تو که بهم میزنی،یا صدام میکنی با لبخند بیدار شد،آره نفسم تو عشق زندگی من هستی، هشت سال پیش پدرت باعث این عشق شد و دو ساله تو ادامه دار این عشقی...... عشق ابـــدی مــن......  امســــــــــــــــال ولنتاین ناهارمهمون بابا بودیم پارک جنگلی عباس آباد ،از اونجایی که شما کباب خیلی دوست داری، سفارش کباب بختیاری و کباب سلطانی دادیم،هر چند شما لب به هیچ چیز نزدی فقط دوغ خوردی و نمکدون به ...
7 اسفند 1392